روایت7؛ داش منشهای جبهه1
معرفی انواع مدلهای بچه های جبهه
اول از داش منشها شروع میکنیم...در آخر ببینید شما با کدوم قشر بیشتر حال میکنید
سلام برخواننده عزیز
در ادامه صحبت های قبلی و قرارمان مبنی بر معرفی واقعیات جبهه ،یک بخش مهم و اصلی
خصوصیات رزمندگانه
نیروهای جبهه،خیلی متنوع بودن،ازهر قشری،باهر تخصصی،باهرسطح علمی،سن وسالهای مختلف از
پیر مرد تا نوجوان. یکی از عظمتهای جنگ هم این بود که این نیروها در کنار هم،وباهم کار میکردن و
فرماندهان تونسته بودن با این نیروها،سازمان رزم تشکیل داده، عملیات نظامی و آفندی انجام بدن...
بچه های واحدتخریب لشکر۲۱ امام رضا علیه السلام-عملیات کربلای ۱ مهران - تابستان ۱۳۶۵
دونفر جلو،شهیدان مهدی سورچی . غواص شهید فریبرز عابدینی . دونفر ردیف دوم : شهید رضوی و غواص شهید حسن عامری
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
عملیاتهایی در شرایط فوق العاده سخت، دربیابان،درکوه،دردریا،درهور و در هرشرایط جوی،درشب تاریک،
در برف،درسرماوگرما باکمترین امکانات ،باتوکل بخدا،وانجام تاکتیک های منحصر به فرد، باپیروزی قاطع
انجام میشد
فرماندهان عالی رتبه دشمن به عظمت کار بچه ها ،گاهی اعتراف میکردند
این نوع جنگیدن و با این نیرو در تاریخ کم نظیر ویا بینظیر بوده.
بعد از عملیات کربلای 4و5 در زمستان سال1365که خیلی از رفیقای قدیمی مثل حسن
شاد.امیرنظری.محمدرضاکرابی...تواین عملیات شهیدشدند.من هم روی مین رفتم وپام از مچ قطع شد
بعد از درمان و گرفتن پروتز،بلافاصله برگشتم جبهه، ولی اون تحرک قبلی رو مسلما نداشتم
گردان یاسین به فرماندهی جلیل محدثی توی ایلام. پایگاه ظفر. مستقر بود.
فرماندهی تنها، که بهترین نیروهاش رو توی عملیات کربلای ۴و ۵ از دست داده بود.
جلیل ما،دیگه اون جلیل قبل عملیات کربلای 4و5 توی خرمشهر نبود.گردانش هم، اون گردان قبلی نبود،
گردان غواصی،شده بود،گردان پیاده و کوهستانی
آموزشهای غواصی توی رودخانه کارون،شده بود راه پیمایی های شبانه و کوه نوردی
خبری از لباسهای غواصی،ماسک،اشنوگر،فین....نبود
درسته که اومده بودیم منطقه غرب ولی دلم تو شلمچه بود،
هنوز هم توی شلمچه ست،اونجا چکار کرد با دل ما....
بعداز مدتی،قرار شد گردان یاسین برا تحویل گرفتن خط توی منطقه غرب،به ماووت عراق اعزام بشه
آقا جلیل،با گروهان اولی با چند دستگاه اتوبوس به شهر بانه و از اونجا با هلی کوپتربه منطقه ماووت
عزیمت کردن
قرار شد من ومعاون گردان(شهیدسمندری)با بقیه نیروها، روزهای بعد اعزام بشیم.
روز اعزام، از موتوری لشکر تقاضای یک وانت تویوتا کردم،چون ماشینهای خودمان با گروهان قبلی رفته
بودن لحظاتی گذشت،توی چادر زیر درختای بلوط نشسته بودم،شنیدم یک نفر با صدای بلند و بقول
معروف، خیلی عمویی و داش منشی،صدا میزد:
داداش، گردان یاسین اینجاست؟؟
سرم رو از چادر بیرون آوردم،یا حضرت عباس.....
یکنفر با موهای بلند روی یقه ،برگه جلو پیرهن نظامیش باز ، پاشنه های کفش خوابیده،یک دستمال
ابریشمی دور دستش، همینطو لخ میکشید و داد میزد :
داداش گردان یاسین کجاس......
یک تویوتا وانت قراضه هم وسط محوطه پارک بود....!
اول تعجب کردم، ولی بعد در اولین نگاه ازش خوشم اومد!
من از این تیپ آدما که معمولا رو راستند،اهل ادا اصول نیستن خیلی خوشم میاد...
صدا زدم بفرمایید،گردان یاسین همین جاست،گفت:
سام علیکم داداش، منو از موتوری فرستادن!
فهمیدم راننده جدیده !
گفتم :ماشینتونو بزنید جلو اون چادر،تا وسایل رو بار بزنن ،بااشاره چادر تدارکات رو نشونش دادم .......
یک قدم جلوتر نیومد،بمحض اینکه فهمید وظیفش چیه بدون مکث برگشت،تا ماشین رو جلو چادر
بزنه...!
خوب شناختمش،در اجرای اولین دستور نمره 20گرفت!
برگشتم داخل چادر ،گفتم:
آخ جون، یکی از اون نیروهایی که میخواستم ،خدا رسوند...حرف نداره
تا آخر نگهش میدارم و ازموتوری منتقلش میکنم گردان خودمون...
اما ،یک نفر از اون رزمنده های .............که صحبت مرا با او دید و شنید،گفت:
نه آقای دلبریان،این چه حرفیست میزنید،این نیرو به درد تخریب نمیخوره،تخریب جای اینطور آدما نیست...
گفتم :مگه شما چی ازش دیدی،....گفت :ندیدی چطوری صحبت میکرد،
سلامٌ علیکم رو میگفت سام علیکم،ع را از حلق ادا نکرد،موهاش رو ندیدی،چقدر بلند بود،پاشنه های
کفشش خوابیده بود،اصلا اون دستمال ابریشمی چی بود توی دستش ، اون وقت شما ، این جور
نیرویی رو میخوای بیاری توی تخریب! اگه با حضور او معنویت کم شد .چی؟
جواب خدا وشهدا رو میدی؟ استغفرا...
توی دلم به اوج حماقتش خندیدم،گفتم:پسرجان ،اینیی که گفتی هیچ کدوم ملاک ارزشگذاری نیست
ملاک ارزش آدما ، عملکرد،نحوه اجرای دستور، امانتداری، وفای به عهدو... اینهاست
حالا من، این نیرو رو با مسئولیت خودم جذب میکنم،ببین چطوره! اگه، از خیلی ماها جلو نزد، ولی
مطمئنم از تو یک نفر جلوتره ..!
2دستگاه موتور سیکلت 250ومقداری وسایل بار زدیم،من کنار راننده واون برادر(الهی قلبی محجوب)
کنار من،مواظب بود یه وقت تنش به این راننده نخوره و از بهشت بمونه.....
ما چی کشیدیم ،چی میکشیم،چی خواهیم کشید، از دست این دوستان........ توخود حدیث مجمل
بخوان از این چندتا نقطه.
ازپادگان بیرون آمدیم طرف کرمانشاه...... ادامه دارد




مرا میشناسید،به همان قصدونیت که درجبهه دیروزایستاده بودم،امروزهم به میدان آمده ام.اما سلاحم امروز،کلام ست وخط ؛ تابقدربضاعت،گوشه های نادیده ی بسیار آن رابه معرفی بنشینم و دربرابرهجمه های سنگین و پی در پی به آن،به مدد خدا،به دفاع برخیزم